تبليغاتX
๑۩۩๑داستان حکایت درد دل شعر و .....๑۩۩๑
๑۩۩๑بهترین و جامع ترین داستانهای کوتاه که نخوانی عمرت بر فنا است๑۩۩๑

ضمن عرض سلام می خواهم از امروز  شروع به گذاشتن رمان بسیار زیبا و رویایی دالان عشق نمایم

امیدوارم مورد قبول و پذیرای احساسات گرمتان باشد

دیگر وقتتان را نمی گیرم و دعوت به خواندن و پیگیری این رمان برجسته ایرانی باشید



دالان بهشت   فصل اول

 

از درمانگاه که بیرون آمدم باخودم گفتم حالا که مادر نیست، بهتر است به خانه ی امیر بروم. از گرما و ضعف داشت حالم به هم می خورد، مثل آدم های گرسنه از درون می لرزیدم، دلم مالش می رفت و چشم هایم سیاهی. اصلا فکر نمی کردم مسمومیتی ساده آدم را این طور از پا در بیاورد. چند بار پشت سر هم زنگ زدم. ثریا که در را باز کرد کیفم را انداختم توی بغلش و با بی حوصلگی گفتم: ..................................

برای خواندن بقیه این داستان جذاب روی ادامه مطلب کلیک نمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 6:46  توسط مهاجر  | 

برای خواندن دنباله این داستان جذاب روی ادامه مطلب کلیک نمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 6:39  توسط مهاجر  | 

برای خواندن دنباله این داستان جذاب روی ادامه مطلب کلیک نمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 6:38  توسط مهاجر  | 

 

برای خواندن دنباله این داستان جذاب روی ادامه مطلب کلیک نمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 6:36  توسط مهاجر  | 

 

 

برای خواندن دنباله این داستان جذاب روی ادامه مطلب کلیک نمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 6:35  توسط مهاجر  | 

 

برای خواندن دنباله این داستان جذاب روی ادامه مطلب کلیک نمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 6:33  توسط مهاجر  | 

برای خواندن دنباله این داستان جذاب روی ادامه مطلب کلیک نمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 6:31  توسط مهاجر  | 

برای خواندن دنباله این داستان جذاب روی ادامه مطلب کلیک نمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 6:30  توسط مهاجر  | 

برای خواندن دنباله این داستان جذاب روی ادامه مطلب کلیک نمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 6:22  توسط مهاجر  | 

 

عشق دستمال کاغذی به اشک !

 

دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره‌ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟

عاشقم !

با من ازدواج می‌کنی؟

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!

تو چقدر ساده‌ای

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما

تو مچاله می‌شوی

چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

پس برو و بی‌خیال باش

عاشقی کجاست!

تو فقط

دستمال باش!

دستمال کاغذی، دلش شکست

گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید و نازکش دوید

خونِ درد

آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه‌ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت

چون که در میان قلب خود

دانه‌های اشک کاشت.

+ نوشته شده در  ساعت 5:48  توسط مهاجر  |